خواهرم پشت تلفن تعریف می کرد که با خواهر زادم نشسته بوده و انار دون می کردند. بعد خواهرم برگشته به خواهر زادم گفته نگاه کن خدا چی آفریده. چقدر قشنگ و منظم این دونه های انار رو کنار هم چیده. خواهر زادم هم گفته خدا قشنگی می آفرینه ها ولی سختی هم می گذاره. مثلا اگر این انارا رو این همه محکم کنار هم نچیده بود ما الان راحت بودیم. کلا زندگی همش سختی داره. خواهرم می گه من زدم زیر خنده. خواهر زادم هم گفته من چرا هر چی می گم تو می خندی؟ حالا خواهرم اینو پشت تلفن تعریف می کنه، من وسط  خندم هی یه چیزی راه نفسم رو می گیره. هی با خودم میگم این بچه از الان نباید این جوری فکر کنه. خیلی زوده. خیلی زود.