یک بار دبیرستانی که بودیم از طرف مدرسه رفتیم قم.  شب تو مسجد جمکران موندیم. نیمه های شب دوستم گفت تو بیداری؟ گفتم آره ( یه چنین قدیسه ای بودم من )  گفت من میرم اون طرف یکم بخوابم. منو برای نماز بیدار کن.

آقا اذان صبح شد ما رفتیم بیدارش کنیم. صدا زدیم حسنا ... حسنا ... صدا در نیومد. یکم تکونش دادیم حسنا حسنا اذان صبحه پاشو دیگه. یه تکونی به خودش داد و گفت عدس ها رو بریز تو ساک تا من بیام. جان؟ عدسا؟ دوباره گفتم، حسنا بعد از نماز باید بریما، پآششششو. با عصبانیت گفت اَه گفتم میام دیگه. تو هم اینجوری وای نسا خشتکت پاره است. من؟ گوشام سرخ، چشمام قلمبه. دور و وری ها همه برگشته بودن به من نگاه می کردن. 

پ. ن. خداییش خشتک ما پاره نبودا.