من و مبینا خیلی متفاوت بودیم. خیلی. اون دوست داشت همیشه تو چشم و خاص باشه و من برعکسش بودم. نه از روی تواضع و این حرفا ها. نه. من وقتی تو چشمم احساس ناراحتی می کنم.  سختم میشه. احساس زندانی بودن. اینکه باید مواظب باشم اشتباه نکنم. احساس نا امنی. من تو بک گراند بودن رو دوست دارم. شایدم از فضولی باشه. دوست دارم خودم اون چشما باشم و با خیال آسوده دنیا رو تماشا کنم. شایدم از تنبلی باشه، تو چشم بودن انرژی و حواس جمعی مضاعفی می طلبه که در من نیست. اون عاشق پنت هاوس و هتل پنج ستاره و پیش خدمت و  در کل راحتی بود. من عاشق تفریح های سخت و نفس گیر. کوه نوردی. پیاده روی. اون عاشق جمع ها و آدم های هنری و ادبی و روشنفکر بود. من کلا خیلی با این ادما حال نمی کنم. نمی  دونم چرا ولی اذیتم از همنشینی باهاشون. سعیم کردم این مشکل رو حل کنم ولی نشده. از کاراشون خوشم میاد ولی با خودشون نمی تونم ارتباط برقرار کنم. یعنی تا حالا نتونستم. اون محدودیتی تو حرف زدن برای خودش نداشت. یعنی راحت بود بشینه تو یه جمع پسرونه و از روابط جنسی حرف بزنه.  در کل خیلی سانسور نمی کرد. با حرفای رکیک راحت بود. من هم سختمه، هم دوست ندارم. یعنی  اینا برام باحالی محسوب نمیشه. الزامی هم توش نمی بینم.  نه تو پسرا نه تو دخترا. اون حواس جمع، من گیج و پرت. اون عاشق دود و دم و مشروب بود. من کلا برای سالم بودن ارزش قائلم. منع مذهبی ندارم. ولی خوب سوسیس و کالباس و چیپس و پفکم کم مصرف می کنم.  اون عاشق شیرینی بود، من عاشق ترشی. اون عشق رستوران ژاپنی و غذای تکراری بود. من ترجیح می دادم هر دفعه چیزای مختلفی رو امتحان کنم. اون عشق کافه بود، من حوصلم تو کافه سر می رفت.  اون عاشق شام، من عاشق صبحانه بودم. اونا شبا تا دیر وقت بیدار بود، من مثل یه بچه ی خوب ساعت ده جیش بوس لالا. اون عاشق تکنولوژی بود و اینترنت و موبایل و ... من از همشون بیزار بودم و تمام مدتی که اونجا بودم موبایل نداشتم. یعنی اول داشتم بعدا بی خیالش شدم.  با همه ی این تفاوت ها اون بهترین دوستم تو غربت بود. و تنها دوستی که من تونستم باهاش درد و دل کنم. من تا اون موقع خیلی عادت نداشتم سر مشکلاتم و احساساتم با کسی حرف بزنم.  اون به خاطر من یه هفته اومد پیاده روی تو جنگل هرچند تهش گفت این آخرین بارم بود. من به خاطرش رفتم یه سری مهمونی ها رو هرچند خیلی بهم سخت می گذشت. و بعدا ازش خواستم بی خیالم شه. اون برنامه می ذاشت واسه رستوران مکزیکی چون من دوست داشتم. من برنامه میذاشتم واسه رستوران ژاپنی چون اون دوست داشت. من یاد گرفتم که اینقدر سر اون بیچاره به خاطر سیگار کشیدن غر غر نکنم. هر چند که واقعا عصبی میشدم. اون یاد گرفت که هی به من اصرار نکنه برای اینجور چیزا.
 
البته خصوصیات مشترک هم زیاد داشتیم. هیچ کدوم لوس و بی دست و پا نبودیم (اون خیلی قوی تر از من بود). هر دومون تهش یه اصول اخلاقی داشتیم. یعنی با همه ی آزادی روابطش هیچ وقت ندیدم با زندگی کسی باز ی کنه. هیچ کدوم آدم به هر قیمتی نبودیم.  و هر دو همدیگه رو دوست داشتیم و خوب می شناختیم. یه مدت پیش که اومده بود ایران سر بزنه. اومد خونم. وقت برگشتن بدون هیچ قصد قبلی ای اون رو از یه کوچه ی باریک نزدیک خونه بردم خیابون اصلی. برگشت و با هیجان گفت وای شادی من اگر خودمم این کوچه رو می دیدم یاد تو می افتادم. این دقیقا چیزیه که تو عاشقشی.  خندیدم. هیچکی به جز اون (نه تو خونوادم نه تو دوستام) نمی تونست خودش بفهمه که من چقدر عاشق اون کوچه ام.


پ. ن. من دلم برای تو با ریتم تندی تنگ می شود رفیق.