بچه که بودم عاشق کارتون دکتر ارنست بودم. و همیشه خودم رو می ذاشتم جای فلون. یعنی نسبت به هیچ کارتون دیگه ای این حس رو نداشتم. نمی تونستم خودم رو جای آنت بذارم یا نل یا حنا یا هر کی، من فقط فلون بودم. همون قدر سر به هوا، شاد و تخس. همیشه بچگی با قطار مسافرت می کردیم و گاهی اوقات که قطار یه توقف کوتاهی می کرد، من توی دلم آرزو می کردم که قطار خراب بشه و ما مجبور بشیم بریم تو بیابون بگردیم و مثل خانواده ی دکتر ارنست زندگی کنیم و حال کنیم. یعنی آی کیوم در این حد بود.  خب وقتی من اونور آب بودم خیلی هوم سیک شده بودم. و احساس می کردم چشمام به جای برق نگاه فلون، عمق نگاه شخصیت اول فیلم پیانیست رو گرفته (اون آقاهه که پیانو می زد و به خاطر بازیش اسکار برد). و از نگاه خودم تو آینه فرار می کردم.  یعنی آخرا واقعا سعی می کردم با خودم تو آینه چشم تو چشم نشم.  یه بار  سر کار  که بودم یکی از دوستان ایتالیاییم گفت من هر بار تو رو می بینم یاد هایدی می افتم. گفتم هایدی؟ گفت آره، و بعد رفت و از اینترنت این عکس رو بهم نشون داد. اینقدر خوشحال شدم. اینقدر خوشحال شدم که عکس یه شخصیت مغموم مثل نل رو نشونم نداد. یعنی همون موقع که همش عذاب وجدان داشتم که دارم به آدم های اطرافم حس بد و افسردگی رو القا می کنم، من تو نظرشون هایدی بودم. انگار به یه دختر درست زمانی که فکر می کنه خیلی زشته بگی به به چه دختر قشنگی. خیلی هم عالی.  

پ. ن. برام تبلیغ اس ام اسی اومده به تعدادی خواننده جهت تهیه  آلبوم نیازمندیم. تست صدا رایگان.  :)