هیس! قبل از شروع این پست دلم می خواهد تشکر ویژه ای کنم از پوران درخشنده برای حرف هایی که در فیلم "هیس دخترها فریاد نمی زنند" گفت. هر چند دیر. هر چند، چندین نسل دختر بی گناه زیر  سکوت سهمگین این "هیس" له شدند.

آنقدر تصویر در ذهنم باز می شود که اگر همه ی آن ها را بخواهم با روایت قلم به تصویر بکشم یک کتاب چند جلدی می شود آن هم از کسی که نویسنده نیست. دقیقا نمی دانم چه خواهم نوشت ولی سعی می کنم در حد توانم مراعات حوصله ی شما را بکنم.

صندلی دوازده، سیزده و چهارده ی  ردیف نه (به گمانم ) مال ما بود. لیوان های بزرگ پف فیل با طعم پنیر و کچاب در دستمان بود و می خندیدیم. فیلم شروع شد. اولش نرم بود. یک دختر که روز عروسیش نگهبان ساختمان را می کشد و بعد مثل همیشه تئوری های خیانت و حق السکوت و غیره مطرح می شود. مردی که صادقانه وارد این رابطه شده بود، حالا سرکوفت پدرش را می خورد که از اول که بهت گفته بودم که این دختر وصله ی تن ما نیست و دختری که در زندان سکوت کرده و سکوتش او را قدم به قدم به حلقه ی دار نزدیک می کرد. و وکیلی که یکهو پیدایش می شود تا مُهر این سکوت را بشکند. تا اینجایش تیپیکال فیلم های ایرانی است.  اما فیلم فلش بک می خورد به کودکی های دختر،  به هشت سالگیش. به مردی که پادوی محل کار مادرش بوده و دختر را از مدرسه به خانه می برده. از آن جا به بعدش نگاه هایی است که سنگین است. چشمانی که روی ساق پای دختر بچه موقع بازی کردن و دویدن میخکوب شده است. دستانی که از سر شهوت به اندام دختر کشیده می شود ( این صحنه به بیننده القا می شود، مستقیم نیست.). چشمان ترسیده ی دختر بچه. فیلم هایی که از دختر بدون لباس گرفته می شود. و صدای هیس ... هیس برای آبرویت، هیس برای آبروی خانواده ات. دختری که تلاش می کند به معلم و مادر بگوید ولی شنیده نمی شود. و  به این ترتیب چندین سال کسی مدام در گوشش زوزه می کشد هییییییییییییییییییس.

حالم بد شده. مرضیه آروم دستم را می گیرد و فشار می دهد. دارد گریه ام به هق هق تبدیل می شود. با دست چپم جلوی دهانم را محکم می گیرم. مرضیه و فرزانه هم آروم گریه می کنند. فیلم را با کمترین تمرکز دنبال می کنم. تصویر پشت تصویر در ذهنم باز می شود.

پنج −شش ساله بودم.  در مینی بوس بودیم. داشتیم می رفتیم خانه ی مادر بزرگم. مادر بزرگم در صندلی تکی جلوی در نشسته بود و من کنارش ایستاده بودم. مادرم هم اون عقب ها نشسته بود. مینی بوس شلوغ بود. دست کسی را روی پهلوهایم احساس کردم. کرایه ی مینی بوس در جیب شلوارم بود. از مادرم گرفته بودم که من کرایه را بدهم. از این ذوق های کوچک بچه ها. فکر کردم دزد است. می خواهد کرایه را از جیبم بر دارد. ترسیده بودم. خواستم به مادربزرگم بگویم. صدا کردم ننه.  و لی یادم افتاد ناراحتی قلبی دارد. اگر بترسد و بمیرد چه؟  و سکوت کردم (من در پنج سالگی می فهمیدم. ولی اون نمی دانم در چند سالگی ولی نمی فهمید). دست کثیف مرد با هرزگی بیشتر روی بدنم حرکت می کرد. و من فقط هر از گاهی مادربزرگم را صدا می کردم و سکوت می کردم. چون بعد از هر بار صدا کردن یه چند لحظه از ترس دست های کثیفش را برمی داشت. از مینی بوس  که پیاده شدم خواستم برای مادرم بگویم "ولی شنیده نشدم". یادمه چند سال بعد شاید ده ساله بودم. باز در مینی بوس ایستاده بودم. که دستی بر پهلویم خورد. ناخودآگاه و با ترس جیغ کو تاهی کشیدم و با ترس به طرف صاحب دست برگشتم. که دیدم دست مادرم است که نشسته روی پهلویم. بیچاره می خواسته بگوید که جای کناریش خالی است بنشینم. ولی من دقیقا همون حس ترس پنج سالگی (مینی بوس و دست های بی شرم روی بدنم) به سراغم اومده بود.

من هیچ وقت قربانی تجاوز به معنایی که در جامعه معروف است نبودم. ولی برای من تجاوز معنای خیلی وسیع تری را دارد. به عنوان دختری که از هجده سالگی مستقل بوده. و سفرهای بین شهری داشته. من هنوز که هنوزه نمی توانم در اتوبوس بین شهری بخوابم. اصلا خواب که هیچی من هنوز که هنوزه نمی توانم خیلی با آرامش به پشتی صندلیم تکیه کنم. هر بار که می نشینم چک می کنم که پشت سریم مرد است یا نه؟

گاهی می ترسم که این حرف ها را بلند بزنم از ترس برادران و پدران خیرخواهی که بگویند ببین. ببین این دختر خانم چقدر اذیت شده. نمی خواهد بیرون بروی. خودم می برم میاورمت. از ترس زندانی شدن دخترهایی که می خواهند طعم استقلال را بچشند. ولی دروغ چرا من وقتی تنهایم، حواسم به سایه ی خودم هم هست. یک استرس نهانی همیشه هست. همیشه.

 

پ. ن. ۱. وقت نوشتن این آهنگ رضا یزدانی رو گوش می کردم. عنوان دوم پست از این آهنگ به عاریه گرفته شده. این قسمت شعر هم یه حسرت عمیق رو برام میاره.
سرم رو می چرخونم انگار که   ...  تموم وطن مثه کوه پشتمه
 
https://www.youtube.com/watch?v=MGCHEq5eftk

 

پ. ن. ۲. این نقد را هم بخونید. من به طور کلی با این نقد موافق نیستم. ولی خب بعضی ها فکر می کنند فیلم ساختن در مورد کودک آزاری هم از فعالیت های فمنیستی است. انگار کودک مورد تجاوز قرار گرفته شده نمی تواند پسر بچه باشد.  از کجا معلوم  که کودک آزاران امروز خودشان قربانیان دیروز نباشند. ثانیا به نظر من روی این فیلم با خانواده ها بود که سعی کنند کودکشان را بشنوند. تا مشکلاتی به این حد مهم زیر غبار بی حوصلگی شان مخفی نشود.

http://mirzaqoli.persianblog.ir/post/439