صبحا حدودا هفت و نیم ـ یک ربع به هشت از خونه میزنم بیرون. تا سرکار حدودا ده دقیقه پیاده راه دارم. (آره قبول دارم خداییش تو تهران این پادشاهیه). تو خیابون اصلی یه آپارتمان خیلی شیک هست. که اکثر اوقات روبروی درش یه پیر زن و پیر مرد پیاده روی می کنند. سنشون حدودا هشتاد ـ نود ساله است. پیر مرده قوز داره و تقریبا نیمه دولا شده. و مشکل گردن هم داره از این گردن بند های طبی می بنده.  پیر زنه هم کیفوز داره. هر دو خیلی تر و تمیز لباس می پوشند با کفش های ورزشی. مثلا دیروز صبح پیرمرده یه پیراهن چهارخونه ی درشت کرم ـ قهوه ای داشت با یک شلوار قهوه ای. پیر زنه هم یک مانتو و شلوار مشکی با یه روسری کوتاه. دستکش نخی سفید و کتونی سفید. هر دو هم خیلی لاغرند. آدم حس می کنه پیرزنه جوونی هاش پزشک بوده، پیر مرده ارتشی.  پیاده روی روبروی خونشون حدودا  ده ـ پانزده متر میشه. هر روز صبح هر دو خیلی آروم و در خلاف جهت یکدیگه به صورت متناوب این طول رو پیاده روی می کنند. بدون اینکه با هم حرف بزنند (حداقل در زمانی که من از کنارشون رد میشم، ندیدم حرف بزنند .). من همیشه از دیدن پیر زن و پیرمرد های عاشق و مهربون کنار هم لذت می برم. خیلی بیشتر از دیدن دو تا جوون عاشق کنار هم. به نظرم عشق مثل قالی کرمونه که هر چی پا بخوره و کهنه تر بشه، ارزشمندتر میشه. آدم وقتی از کنار دو تا جوون عاشق رد میشه با خودش میگه یعنی این عشق دووم میاره؟ ولی  عشق پیرمرد پیرزن های عاشق امتحانش رو تو طوفان زندگی پس داده. گاهی با خودم فکر می کنم من تو این سن وسال فکر می کنم مرگ قشنگ ترین حادثه ی زندگیه. اینا چه فلسفه ای دارند که باعث میشه که تو این سن وسال هر روز صبح از خونه بزنند بیرون و ورزش کنند. چه چیزی پشت این امید به زندگی هست؟ ترس از مرگ؟ یا عشق به همدیگه؟ یا یه چیز دیگه؟ امیدوارم عشق، سلامتی، امید و شادی حالا حالاها مهمون قلب های این دو عزیز باشه و من همچنان هر روز صبح شاهد این صحنه ی زیبا باشم.