چند وقت پیش برای خواهرم تو خونم یه جشن تولد کوچیک گرفتم. فقط اعضای خونواده ی خودمون بودیم. من از جشن تولد بزرگ اصلا خوشم نمیاد. برای ناهار اومدند خونم و بعد کیک و کادو. خانم برادرم هم چند تا بادکنک گرفته بود که اونا رو به دیوار زدیم. خواهر زادم که اصلا خبر نداشت کلی ذوق زده شده بود. مخصوصا که مادرم برای همه مون کادو گرفته بود. بعد از مراسم کادو و بریدن کیک. خواهر زادم از شدت ذوق زدگی دستاش رو گذاشت رو هم روی سینه اش و در حالیکه با چشمای بسته سرش رو به دو طرف تکون می داد با احساسات تمام گفت من این روز تولد رو هیچ وقت "به" یاد نمی برم و از پشت ولو شد روی مبل.  همه به این حرفش خندیدیم.  اونقدر این ابراز احساسات قشنگ بود که من اصلا یادم رفت که چقدر کار دارم و صبح یکم پشیمون شده بودم که تو این سر شلوغی مهمون دعوت کرده بودم.  در واقع همه مون از این ابراز احساسات به هیجان اومده بودیم. مثلا مامانم پشت بندش گفت تو هم با این لپ تاپت صداش که در نمیاد و رفت از آشپزخونه یه قابلمه برداشت و به جای تنبک ازش استفاده کرد برای تولید اصوات موزون برای رقص خواهر زادم. و خانم برادرم بعدش شروع کرد به دادن ژست های جالب و خنده دار برای عکس گرفتن. و شادی جمع کوچیکمون چند برابر شد. چقدر خوبه که آدم بتونه خوشحالی و ذوق زدگیش رو بی مهابا و بکر نشون بده.