شب رسیدم خانه ی دوستم. بعد کلی با هم حرف زدیم و نیمه شب خوابیدیم. فردا صبحش که بیدار شدیم. دیدم زینب هی با موبایل حرف می زند. می گوید پس شدیم بیست و پنج نفر؟ بعد بر می گردد به علی می گوید. خربزه برای بیست و پنج نفر کم نیست؟ کنار آشپز خانه پنج شش عدد خربزه ی بزرگ بود. گیج به رفتار و حرفاشون نگاه می کردم.  دیشب بهم گفته بود. که فردا  می رویم  آستارا. کنار دریا. و در قبال تعجب من پرسید: مگه نگفتی دلت دریا می خواهد؟ خب ما هم هماهنگ کردیم با هم برویم. البته علی نمی آید چون جلسه دارند دانشگاه.

به نظرم آمد که با کلی از دوستانشان با هم هماهنگ کرده اند. فکر کردم از اساتید دانشگاهِ همانجا باید باشند. حوصله ی یک جمع بزرگ غریبه را نداشتم. کمی خورد تو ذوقم. ولی یکم بعد فهمیدم قرار است با بچه های بهزیستی (پرورشگاه) برویم. دیشب بهم گفته بودند که قرار است سرپرستی یه بچه را قبول کنند که اسم او هم علی است.  زینب با لبخند گفت علی کوچولو رو هم می بینی. شوک شده بودم. هم خوشحال بودم. هم ترسیده بودم. نمی دانستم چه رفتاری باید داشته باشم. زینب فهمید. گفت اصلا قضیه به اون غمگینی که فکر میکنی نیست. قرار است دختران نوجوان بیایند و پسر بچه ها. ظاهرشون از من و تو آراسته تر است. دخترانش یکم نمایشی اند و دوست دارند جلب توجه کنند. پسر بچه هایشان هم خیلی ماهند. گفتم فقط نمی دانم چطوری باهاشون ارتباط برقرار کنم. گفت راحت باش. خودت را مجبور نکن. هر کاری دلت خواست انجام بده.

همانطور که زینب گفته بود، بودند. ظاهرشون خیلی آراسته بود. پسر بچه ها همگی کلاه همیار پلیس داشتند و لباس هایشان مرتب بود و خیلی مهربان و دوست داشتنی بودند. دخترها خیلی به روز بودند. حسابی تیپ زده بودند و آرایش کرده بودند.  یکم هم سرد بودند. من که عاشق بچه ها هستم از همان اول جذب پسر بچه ها شدم.  علی، پیمان، حمید رضا، سید حمید، محمد حسن، جاوید، بهادر . چهار تا ده سال بودند. مودب. آقا. زینب گفت مربی این ها خیلی خوب است. برای همین خیلی خوش رفتارند. ولی مربی های دختر بچه ها و نوجوانان خیلی خوب نیستند. برای همین اونها یکم بد رفتارند. از همان اول تصمیم گرفتم خیلی به خودم سخت نگیرم و برم با بچه ها بازی کنم. اولش استرس داشتم. سجاد که از دانشجوهای فارغ التحصیل ارشد زینب اینا بود و با ما آمده بود یک بسته شکلات آورده بود. آمدم درش را باز کنم تمام شکلات ها روی تختی که اجاره کرده بودیم پخش شدند.  خودم رو مسخره کردم و سرش کلی با بچه ها خندیدیم. همین باعث شد که یخمان باز شود و با هم دوست شویم. بهادر  لب شکری بود. و به علت اینکه فک بالایش شکل نگرفته بود حرف زدنش خاص بود و راحت نمی شد فهمیدش. نسبت به بقیه بیشتر طالب محبت بود. مثلا کلاه همیار پلیس یکی را به صورت سر و ته روی سرم گذاشتم (یعنی لبه ی کلاه پست سرم بود) و به خنده گفتم بهم می آید؟ سریع کلاهش را برداشت چسبش را باز کرد تا بزرگ تر شود و گفت کلاه من، کلاه من را هم بگذار. به همین ترتیب هر شوخی ای که با بقیه انجام میدادم باید با او هم تکرار می کردم. خوبیش این بود با اینکه یکم مشکل داشت (لب شکری بود) ولی تو ارتباط برقرار کردن قوی بود.

کلی چوب نازک جمع کردیم و کنار ساحل روی شن ها نقاشی کشیدیم. سر بطری های آب را دادیم سجاد برید تا از اون ها به جای سطل برای درست کردن قلعه شنی استفاده کنیم. و بعد رفتیم شنا. دیدن هیجان و آب بازیشان دل آدم را تکان می داد. من و دو تا از مربی ها هم با همان مانتو شلوار با پاچه های بالا زده رفته بودیم تو آب و با اون ها بازی می کردیم. بهادر انگار مست کرده بود. با دستانش آب را کنار می زد و ذوق می کرد. یه چیزی می گفت که نمی فهمیدم. رفتم جلوتر، گفتم بهادر  چی می گی؟ با ذوق تمام و با لحن نامفهوم خودش گفت : به من نگو بهادر ، من ماهی دریام. من ماهی دریام. و اینو تا آخر همین طور تکرار می کرد. اینقدر که این اصطلاح تو دهن ما افتاده بود. وقت رفتن بدو رفتند و سوار اتوبوس شدند. بهادر مونده بود و حمید رضا. گرفتمشون و صورتشون رو بوسیدم و گفتم شیطونا بی خداحافظی؟ حمید رضا یکم جلوتر برگشت و بهم نگاه کرد. نگاهمون کاملا بهم چفت شده بود. قلبم داشت از جا می کند. عمیقا احساس مادری داشتم. از ته دلم میخواستم مادر  یکی از این ها بودم.  ما با آژانس رفتیم و برگشتیم. تو را برگشت. دلم براشون خیلی تنگ شده بود. چند تا عکس ازشون تو دوربینم داشتم. روم نمی شد دوربین رو دربیارم و نگاه کنم. احساس می کردم یجورایی اینکار نمایشیه. بعد دوربین رو در آوردم و از پنجره ی ماشین الکی چند تا عکس از مناظر بیرون گرفتم. و بعد یه طوری وانمود کردم که دارم عکسایی رو که الان انداختم می بینم و تند رفتم رو عکس بچه ها. هر عکسی رو که باز می کردم دلم هری می ریخت پایین. دلم براشون خیلی تنگ شده بود. خیلی.

پ. ن.  لعنت به اعتیاد. تقریبا تمام این بچه ها بد سرپرست بودند. یعنی پدراشون معتاد بودند. یا قاچاقچی بودند تو زندان یا کارتن خواب. اون کسی که می گه "مرد موقع ناراحتی گریه نمیکنه، علف میکشه" بی زحمت بره سایت بنیاد کودک شجره نامه ی این بچه ها رو بخونه. ببینه ته این شعارها و  بازی های احمقانه به کجا ختم میشه. این همه درد، برای خاص دیده شدن! ما که درگیر این چیزا نبودیم این شدیم. وای به حال این بچه ها.