کارشناسی که بودیم پروژه مان یک کار آزمایشگاهی بود در حیطه ی فیزیک پلاسما.  یک چسبی بود که الان اسمش یادم نمی آید. ولی خیلی جالب بود. گرمش میکردیم و هم می زدیم. و در یک نقطه ی بحرانی از حالت مایع به جامد بلورین تبدیل میشد. دقیقا در یک لحظه. یعنی داشتی هم زدی یک لحظه دستت خشک می شد. حسش مثل برق گرفتن بود. ما باید چسب را به نزدیکای اون نقطه می رسوندیم و بعد داخل یک سری لوله می ریختیم تا درون لوله بلوری شوند. با سعی و خطا و حسی فهمیدیم که چقدر باید هم بزنیم. و در این حین (یا هین؟) کلی چسب هدر دادیم. زندگی هم همین است. به قول "شیخ مصلح الدین صاب مرده ی تهرانی (استرالیایی، اتریشی)" تابع خلیسیته آٔدم می تواند سینوسی باشد ولی نباید بگذاری تانژانتی بشود. یه جایی هست که احساس خطر می کنی. صدای آژیر خطر را می شنوی. می فهمی از یک نقطه به بعد دیگر کاری از دستت بر نمی آید یا فرایند برگشت سخت تر می شود. همان جا باید قارپ جلوی پیشرویش را بگیری. هر جوری که می دانی. بزنی به کوه به دشت به بیابان. باغچه بیل بزنی. و خلاصه خودت را از جریانی که درش قرار گرفتی نجات دهی.

من وقتی حالم خوب نیست در دنیای واقعی آدم گریز می شوم.  و کم کم میزان حرف زدنم به صفر میل می کند. علتش هم این است که در این مواقع میزان غر خونم بالا می زند و تا دهانم را باز می کنم، میزنم به صحرای کربلا، و از طرفی  دلم نمی خواهد این حس بد را به اطرافیانم منتقل کنم.  این آدم گریز بودن یه خوبی هایی دارد یه بدی هایی. خوبیش این است که به غر زدن عادت نمی کنی. بدیش این است که در خودت بیشتر فرو میروی. به نظرم آدم این جور موقع ها باید نظم زندگیش را یکم به هم بزند. از روزمرگی که گریز دائمی نیست. ولی حداقل یک ترمزی در جاده ی روزمرگی بکند. یه جاده فرعی را برود بالا.  بزند به کوه به دشت به بیابان. هر چند کوتاه. هرچند زمانی باشد که در ازدحام کارهایش گیر کرده باشد.

اولش زنگ زدم به یکی از دوستانم تا از اون پیله ی تنهایی که دورم تنیده بودم بیرون بکشم. در موقعیتی نبود که حرف بزند. گفت بعدا تماس می گیرد. بعد از ظهر اس ام اس داد اگر بیدارم به من زنگ بزند. دیدم واقعا در موود غرم گفتم جوابش را ندهم. ولی احساس دروغ گفتن بهم دست داد. زنگ زدم بهش و سعی کردم شارژ  و خندان باشم. یکم حرف زدیم گفت پاشو بیا اینجا چند روز. ما هم تنهاییم. (هر دوشون (زن و شوهر) از دوستان خوبم هستند و الان هیات علمی یکی از شهرهای کوچک ایران هستند. و در آن شهر کسی را ندارند. از معدود کسانی هستند که می دانند از زندگی چه می خواهند و از بودن کنار هم لذت می برند. تصاویر غیر واقعی  و هندی ـ هالیوودی از عشق ندارند. و به قول معروف سر هیچ و پوچ رشته های اعصاب همدیگر را نمی جوند). میدانستم سرشان خیلی شلوغ است. گفتم می آیم ولی در موقعیت بهتری. اصرار کرد. گفت تعارف نمی کند. دو سه روزی بیکارند. بعدش خودشان هم می روند مسافرت.  گفت پاشو همین الان بلیط بگیر بیا. گفتم الان که نمی شود. بعد قرار شد فردا صبحش راه بیافتم بروم دیدنشان. قبلش تصمیم گرفته بودم چند روزی تنهایی بروم شمال. چون دلم دریا می خواست. ولی این چنین شد که رهسپار یک شهر دیگر شدیم. خیلی خوب بود. خیلی. حرف زدن با دوستانی که حرف مشترک دارید، خیلی خوب است. فهمیدم دلم برایشان خیلی تنگ شده بود. اصلا دم دست نبودن این قبیل دوستان در تانژانتی شدن تابع  خلیسیته ی آٔدم نقش اساسی دارد به خدا. و البته این سفر آنقدر زیبا و به یاد ماندنی شد که در یک پست دیگر جداگانه برایتان می نویسم.