این شعر را خوانده اید؟

نه تو می مانی

نه اندوه

و نه ، هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود ، قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم  ، خواهد رفت

آن چنانی که فقط ، خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز


...


این  شعر را چطور؟


نه از آغاز چنین رسمی بود

و نه فرجام، چنان خواهد شد

که کسی جز تو ، تو را دریابد

تو در این راه رسیدن به خودت، تنهایی


...

 

شاعرشان کیوان شاهبداغی است. شاعری که غم هایش بیشتر در سینه اش است و سپیدی دنیا را با کلمات نقاشی می کند.  این پست را برای کمک به کودکان سرطانی گذاشته است.

http://k1shahbodagh.blogfa.com/post/255


قصدم بیشتر معرفی وبلاگش بود. برخی از شعرهایش وقت ناامیدی و رخوت به من انگیزه ی بلند شدن و حرکت می دهند.