پریشب خورش بامیه درست کردم. یا بهتره بگم یه چیزی شبیه به خورش بامیه. با اینکه قبلا دستپختم بد نبود. یا حتی می شد بگی خوب هم بود.  تازگی ها هر چی درست میکنم بد مزه میشه. اصلا جدیدا یه جور شلختگی، بی حوصلگی و ولنگاری تو همه کارام  هست. هیچ مهندسی و فکری پشت هیچ کار و فکر و  حرفم نیست. خداییش هیچ یکم اغراقه، باز زدم به صحرای کربلا؟ بگذریم.

 یاد پدر بزرگم افتادم.  خیلی خورش بامیه دوست داشت. پدربزرگم تنها کسیه که می تونم بگم عاشقانه دوستم داشت. یه جورایی خاص تر متمایز تر از بقیه. خانوادم و دوستانم هم منو دوست دارند. اینو می فهمم. ولی فرق میکنه. منم همه رو دوست دارم ولی کسانی که دوست دارم خیلی برام متمایز نیستند. همشون رو تقریبا یه جور دوست دارم. خیلی هم دوست دارم. با اینکه اصولا من توجه خاص رو پس می زنم، ولی محبتش خیلی دلنشین بود. مثلا یادمه یه بار صبح از دانشگاه برگشتم. پدر بزرگم خونه ی ما بود. اون موقع خونه داشتیم نه آپارتمان. از اون خونه قدیمی ها. آشپزخونمون تو حیاط بود. پدر بزرگم هی به خواهرم می گفت هوا سرده. شادی خسته است. یه چیزی بیار بخوره. اینو بیار . اونو ببر. خواهرم کلی حرصش گرفته بود و زیر لب غرولند می کرد. با اینکه سعی می کردم برای پیشگیری از عواقب بعدی خودم کارا رو بکنم ولی دروغ چرا کیف می داد. یا یادمه اون اواخر  عید ههممون جمع شده بودیم خونشون. به همه ی نوه ها یکی دو هزار تومن عیدی داد. به من بیست هزار تومان. اونم جلوی چشم همه. دختر عموم برگشت گفت عه بابا چرا تبعیض می ذاری؟ گفت این فرق می کنه.  این دانشجووعه. بعد همه یه صدا گفتند خب ما هم دانشجوییم. با عصبانیت گفت می گم فرق می کنه این غریبه تو یه شهر دیگه. الهام برگشت گفت منم شهرستانم خب. با بی حوصلگی گفت اَاَاَاَاَه می گم فرق می کنه دیگه. منم که دیدم هوا پسه و تازه بیست هزار تومان خداییش زیاد بود، یه دو هزار تومنی جدا کردم و بقیه اش رو تا کردم و دولا شدم و گذاشتم تو جیب پیراهنش گفتم بابا همین بسه. چه خبره مگه. شروع کرد به داد و بیداد که بگیر می گم بگیر.

 عادت داشت همیشه بعد از نماز بلند بلند دعا می کرد. و به گفته ی حاضران همیشه اولین دعاش برای من بود. جالبیش این بود که برای این محبتش اصلا انتظاری نداشت، اصلا. محبتش کاملا مستقل از رفتار من بود. متاسفانه مراعات نمی کرد. با اینکه فشارش بالا بود،  تشنه اش که می شد فقط نوشابه می نوشید. یا به عمم می گفت از اون روغن روی خورش فسنجون براش سفارشی بریزه. نمی دادی هم ناراحت می شد. خیلی سیگار می کشید و همینا هم کار داد دستش. سکته ی مغزی. یکی از رگای مغزش پاره شد. عموم پرستار اتاق عمل همون بیمارستانی بود که پدر بزرگم تو ای سی یوش بستری بود. به خاطر همین هم تونستم برم داخل ای سی یو. لباس و رویه ی کفش استریل تنم کردند و رفتم تو. لاغر شده بود خیلی. ولی دستاش کلی ورم داشتند. از داخل سرش یه لوله به بیرون بود که گویا خونابه ی داخل مغزش رو بیرن می داد. من بودم و عمه کوچیکم.  آروم دستش رو  گرفتم و خم شدم نزدیک سرش. و گفتم سلام بابا منم شادی. فهمید! دقیقا مثل کسی که بغضش رو بخواد قورت بده حلقومش منقبض و منبسط شد. ترسیدم و دستش رو رها کردم.

مدتی بعد از مرگش خواب دیدم نشسته تو حیاط خوابگاه رو یه تاب. منم دویدم رفتم نزدیکش. بعد گفتم از اون وقتی که رفتی دیگه هیچ کس منو دعا نمیکنه. انگار پشتم خالی شده. خندید و گفت ولی من همیشه دعات می کنم. دلم براش تنگ شده، خیلی. کاش بود براش خورش بامیه درست می کردم. شاید اون موقع خوش مزه می شد.