روز تولدم خواهرم اسباب کشی داشت. قرار شد من تو خونه خودمون خواهر زادم رو نگه دارم بقیه برند برای اسباب کشی. عصر که شد خواهر زادم رو بردم شهر بازی. چند تا وسیله رو تکی سوار شد چند تاش رو با هم.  با هم گل گلدونه من خوندیم. یه تیکه رو تو پارک مسابقه دو دادیم. تو راه برگشت خواهر زادم گفت خاله من و تو با هم باشیم خیلی خوش می گذره ها مگه نه؟ منم کلی قند تو دلم آب شد. در کل آدم کوچیکی هستم، دلم به همین مفید بودن ها و خوشحال کردن های کوچیک خوش میشه. رسیدیم خونه خواهر زادم گفت خاله تولدت فردا باشه دیگه، باشه؟ آخه امروز کسی نبود تولد نگرفتیم. بهش گفتم ولی عوضش تو برای تولدم منو بردی شهر بازی. کلی بهم خوش گذشت. با تعجب برگشت گفت من تو رو بردم؟ من فکر می کردم تو منو بردی! منم با خنده گفتم خب اگه تو نبودی که من تنهایی نمی رفتم. دروغ نگفتم واقعا حس واقعیم همین بود.