تو اتاق سه در سه ی خودم در خوابگاه بودم. حالم خوب نبود. ملغمه ای از خستگی، بی حالی، کسلی و کلافگی. از اون حالت های مزخرفی که متاسفانه خانم ها مدام باهاش درگیرند. تصویری که الان به یاد دارم اینه که می خواستم چیزی رو اتو بزنم. چشمم خورد به تلوزیون.  من اصلا اهل تلوزیون نیستم.  ولی اون موقع فکر کردم شاید اگر تلوزیون رو روشن کنم بهتر باشه. باعث بشه حواسم از خودم پرت شه. فکر کنم شبکه سه بود. یه برنامه ی روانشناسی مثل هزار راه نرفته. دوربین از پشت سر (طوری که افراد قابل تشخیص نباشند) زن وشوهری رو که برای طلاق به دادگاه رفته بودند،  می گرفت و بیشتر تمرکز رو حرفاشون بود.  بعد از تموم شدن جلسه هم یک سری آدم از صنف های مختلف کاری (بیشتر فرهنگی) مثل بازیگر، کارگردان، نویسنده نظرشون رو در مورد این فیلم مستند می گفتند. مرد قصه کچل بود. یعنی فقط یه ردیف خیلی باریک از مو پایین سرش داشت. فکر کنم اون موقع کچل کردن کلی مد نبود، مگر نه به نظرم دلیلی نداشت که اون ردیف مو رو ، رو سرش نگه داره. از لحاظ زیبایی شناختی میگم. خانمه هم خیلی ساده بود.  فکر کنم مقنعه سرش بود. یه تیپ تیپیکال معلمای قدیمی. فکر کنم سفید رو هم بود. آخه گاهی دوربین از نیم رخ هم نشونشون می داد. طرز حرف زدنه مرده شبیه به دلال ها بود. منظورم توهین به هیچ صنفی نیست. می خوام صحنه رو منتقل کنم. لحن زنه هم نمایشگر یک زن بی اعتماد به نفسِ ساده ی ترسیده. خیلی حرفاشون یادم نمیاد. فقط یادمه زنه به قاضی می گفت به خدا همه می دونند. خواهر خودش رو بیارید این جا شهادت بده. خواهر خودش زنگ می زد به من می گفت حواست بهش باشه زیر سرش داره بلند میشه ها. شوهره هم خیلی وقیح می گفت خب می خواست حواست باشه. بود؟ زنه می گفت دختری که باهاشه زنگ می زنه خونمون به من می گه خانم من و شوهرتون عاشق همیم لطفا پاتون رو از زندگی ما بکشین بیرون. آخرش قاضی  رو کرد به زنه و گفت با این توصیف هایی که خودتون از ایشون می کنید چرا راضی به طلاق نمی شید.  بعد زنه خیلی ترسیده گفت طلاق؟ نه. طلاق نه. برای من و بچه ام یه اتاق بگیره خودش بره. بره هر جا که می خواد. اصلا نیاد. من حرفی ندارم.  ترس از تمام وجودش می بارید. احساس می کردم مثل یه گنجشک داره می لرزه. حال و روزش مثل یک پرنده بود که قبلا بال و پرش رو چیدند حالا آوردنش لب بوم و می خوان با بچش پرتش کنند وسط خیابون و بهش می گند بپر تو پرنده ای.  ولی خودش می دونه که نمی تونه. خودش می دونه که بال و پری نداره که بپره.  ترجیح می ده تو یه قفس رو پشت بوم زیر آفتاب، بدون آب و دونه بمونه تا بمیره. مثل یه محکوم به اعدام که که از به تعویق افتادن اعدامش خوشحال میشه. هر چند که می دونه حکم اعدامش قطعی شده.  یادمه پرویز پرستویی مهمان برنامه بود. حالش بد شده بود. عصبانی بود.  انگار اونم از تو داشت می لرزید. در جواب مجری گفت من توصیه ام به این خانم اینه که از این زندگی بره بیرون. تحمل این همه حقارت برای چی؟ من به جرات می تونم بگم این مرد... این مرد فقط هم با اون خانم نیست. این یه آدمِ وقیحِ .... یه چنین جملاتی می گفت. حسش حس نفرت بود و لرز و خشم. مثل من. منم تو اتاقم داشتم می لرزیدم. اصلا شاید استارتش از همون جا زده شد. منی که اطرافم پر بود از مردای معمولی و بعضا خوب. ریز شدم تو جزئیات این جامعه ی مرد سالار. و تقریبا یک یا دو سال بعدش بود که من در دفتر یک مشاور مرد نشستم و در حالی که براق شده بودم تو چشماش، حرفم رو این طور شروع کردم. من از همه ی مردا متنفرم. و این تنفر داره رو زندگیم اثر می داره. چون متاسفانه مجبورم تو جامعه باهاشون برخورد داشته باشم.


پ.ن. فکر کنم پنج ـ شش سال از اون تاریخ گذشته. الان من از هیچ کس متنفر نیستم. حتی از مرد اون قصه. چرا که اگه از یه زاویه ی دیگه نگاه کنیم اونم یه جورایی قربانی این قصه است. فقط از جامعه ای دلخورم که بی رحمانه با ماشین ریش تراشی مردانه اش، سال هاست که بال و پر نیمی از جمعیتش را از بدو تولد می تراشه. زنان بی اعتماد به نفس و آویزون همون زنانی اند که اونقدر پر و بال نداشته اند که حقیقت پرنده بودن خودشون رو هم فراموش و بعضا انکار می کنند. کاش اینو بفهمیم که تنها پروازه که پرنده رو زیبا می کنه.