تازگی ها به این نتیجه رسیدم که آدم باید فقط روایت کنه. نتیجه گیری اشتباهه. چون گاهی نتیجه ای وجود نداره. علت و معلول یکتایی وجود نداره. همه چیز لایه لایه است. در یک لایه حق با توست. در لایه ی بعدی نه.  از این سطح که نگاه می کنی یه چیز می بینی، از یه پله بالاتر که نگاه کنی همه چیز متفاوت میشه. تنها سند واقعی اتفاقی است که افتاده. فقط آدم باید بتونه اون صحنه رو در حد توانش به درستی و راستی به تصویر بکشه. حالا با دوربین عکاسی، با دوربین فیلم برداری، با قلموی نقاشی،  با چینش کلمات با هر چی. آدم فقط باید یه صحنه که تو ذهنش گیر کرده رو  آزاد کنه. همین. حقیقت در خود سکانس هایی است که از الک ذهن تو رد نشده اند. گیر کرده اند در فضای افکارت. آزارت داده اند. لذت بردی از آن ها.  مشغولت کرده اند. مشمول مرور زمان نشده اند. محو نشده اند. بُلد مانده اند برایت. شروع کنی به حلاجی کردنشان که تصویر کلی تری را ارائه بدهی به بیراهه رفتی. چون واقعیت این است که تمام تکه های پازل در سر تو نیست. در مسیر زندگی تو نیست. با نورپردازی زندگی تو قابل دیدن نیست.  باید رها کنی بنشینند کنار تکه های پازلی که دیگران گذاشته اند وسط. تصویر کلی تر خودش ارام آرام شکل می گیرد.