از سر کار برمی گشتیم. مسیرمون یکیه. حالش خوب نبود. صاحبخونش گفته بود باید تخلیه کنه. واقعا تو ایران این مساله ی خونه استرس زاست. من تقریبا چهار ماهه اومدم تو این خونه، ازهفته ی دوم استرس سال دیگه رو داشتم. بس که اذیت شدم واسه خونه. بس که نمی دونی سال دیگه چی میشه. دقیقا یادمه همون ماه اول یک شب رو تختم دراز کشیده بودم. داشتم فکر می کردم پارسال این موقع تو حسرت چنین روزی بودی. دیدی اومد؟ دیدی شد؟ دیدی الان چه خوشبختی؟ بعد یهو استرس گرفتم. یعنی این خوشبختی تا کی دووم داره؟ من واقعا به زمان احتیاج دارم تا این خوشبختیه رو مزه مزه کنم،  بتونم عضله هام رو شل کنم. جلوتر نریم زدم تو جاده خاکی. پرانتز بسته.

داشتم می گفتم. حالش خوب نبود. گفتم می خوای بریم پارک قدم بزنیم؟ پرسید خسته نیستی؟ گفتم نه خودمم حس قدم زدنمه. رفتیم پارک یکم قدم زدیم. بعد از دکه ی تو پارک، اون بستنی گرفت، من رانی. نشستیم رو صندلی نم نم خوردیم و حرف زدیم. فکر کنم نیم ساعتی نشسته بودیم. پاشدیم که بریم. اومدم قوطیِ رانی رو بدم اون دستم که دیدم کف دستم کامل قرمزه. انگار که مثلا به یه آهن زنگ زده خورده باشه. با تعجب به دستم و به صندلیه پارک نگاه می کردم. دوستم گفت دستت چرا خون اومده؟ حتما موقع باز کردن رانی... دیدم آره خونه. خشک شده. شستم زخم  بود. یحتمل بعد از بریده شدن به صورت ناخودآگاه شستم رو تا کرده بودم تو نرمیه دستم و حالا کف دستم کامل خونی بود. شوکه بودم. چون اصلا چیزی حس نکرده بودم. دردی، سوزشی، گرمای خونی. هیچی! به دوستم گفتم قبل از اینکه بریم آب پیدا کنیم دستم رو بشورم. بدم میاد دستم خونیه.

شب موقع خوابیدن چشمم خورد به زخم شستم.  با انگشت اشاره ام روی زخمم رو ناز کردم.  بعد دستم رو آوردم بالا و روی زخم رو بوسیدم. یادم افتاد بچه که بودم همیشه بابام این کار رو می کرد. وسط بازی که دستم می برید بدو بدو می دویدم پیش بابام و بغض کرده زخم رو نشونش می دادم. بابام هم می بوسیدش و می گفت دیگه خوب شد. و من خوشحال برمی گشتم به بازی. خندم میگیره که باور داشتم بوسه درد زخم رو خوب می کنه. ولی واقعا برای من کار می کرد. شاید چون باور داشتم.  دیدم من از وقتی بزرگ شدم چقدر با خودم بی رحم شدم.  باز به گربه زخمی که میشه میره یه گوشه میشینه زخماش رو می لیسه.  بعد زخم تو خون گریه می کنه و تو نمی فهمی!

تو زندگی، آدم گاهی برای اینکه یه قسمت هایی از خودش رو پیدا کنه و بتونه بیشترخودش باشه. از اون قسمت هایی که قبلا خودش بوده بوده غافل میشه. بازم خودش نیست. نه خودشه نه با خودش. شرمنده همش شد آه و ناله. انگار از همون اولم تو جاده خاکی بودم.